بهار عمرم

حرفای قلمبه سلمبه ی مهدیه

1393/9/25 0:50
نویسنده : مامان فاطمه
180 بازدید
اشتراک گذاری

امشب بابا علی شفیت سحر داشت و خوابیده بود، و تو دلت خوش بود که بابا سرکار نمیره و فقط خوابیده!

اما وقتی دیدی که بیدار شده و داره جوراباشو میپوشه شدی مثل اسفند رو آتیش و شروع کردی مثل همیشه به التماس کردن اما وقتی دیدی ه فایده ای نداره و بابا داره کار خودشو مینه با اون زبون شیرین گاز گازیت گفتی: خب بابایی فقط جوراباتو بپوش عزیزم راحت باش!!!

اما بازم نتیجه ای نگرفتی ودوباره گفتی: اخه بابایی تو جون نداری بری سر کار عزیزم بمون خونه ولالا کن!!!!

نمیدونی چقد جیغ زدم! گرفتم و حسابی بهم چلوندمت!!!!

اخه بلا تو فقط 2 سال و 6 ماهته از کجا میاری این حرفا رو!؟؟؟

شب موقع خواب وقتی گذاشتمت رو پام تا لالا کنی یهو برگشتی گفتی : اخ چقد خوبه که من تو رو دارم!!!

بازم حسابی چلوندمت!!! مقصر خودتی میخواستی انقد بانمک و خوشمزه نباشی!!!

اینو بدون همه ی وجودم: مامان و بابا همیشه عاشقتن همیشه.محبت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار عمرم می باشد